دخترم خودکشی کرد و من به زندگی بازگشتم!

مطلبی که اکنون مطاله می‌کنید شرح حال مادری است به نام نادین موری که دخترش دست به خودکشی می‌زند و مرگ دخترش موجب می‌شود تا او به گونه دیگری به زندگی نگاه کند.
دخترم خودکشی کرد و من به زندگی بازگشتم!
نادین موری به همراه دخترش جانیس در جشن دانش‌آموختگی او. جانیس ۱۰ سال پیش در سن ۱۹ سالگی خودکش کرد. عکس از آلبوم خانوادگی تهیه شده است.

 دختر نوجوانش دست به خودکشی زده است. ۱۰ سال بعد مادر این دختر، نادین موری زبان به سخن باز می‌کند و نسبت به علایم خودکشی هشدار می‌دهد:

«۱۰ سال پیش دختر ۱۹ ساله‌ی من خودکشی کرد. این اتفاق به طرز وحشیانه‌ای در یک شب داغ ماه ژوئیه در چارلستون در کارولینای جنوبی رخ داد. جانیس، دخترم، دانشجوی سال اول کالج چارلستون بود و برای خودش آپارتمانی در پردیس دانشگاهی همان جا گرفته بود. می‌گفت حال ندارم به خانه برگردم چون میرتل بیچ تابستان‌های خیلی گرم و طاقت‌فرسایی داشت و او می‌خواست از این گرما دور باشد.

جانیس رفت داخل کمد. یک سر کمربند چرمی را به میله‌ی محل آویزان کردن لباس‌ها گره زده و سر دیگر را به دور گردن خودش پیچاند و... .

آدم وقتی بخواهد خودکشی کند علایمی از خودش نشان می‌دهد. برای مثال به فکر سلامتی خودش نیست و خواسته و ناخواسته به خودش آسیب می‌رساند. علایمی هم هست که نامحسوس‌اند. مثلا بی‌خیال نسبت به چیزی که یک زمانی آرزو بود یا بی‌خیال شدن نسبت به بهداشت و نظافت. این علایم ممکن است در دوره‌ای ظاهر شود و بعد از بین برود یا حتی نشانه‌ی نقشه‌ای باشد که آدم نتواند آن را حدس بزند. این نقشه ممکن است طرح اجرای خودکشی باشد.

من همه این علایم را در دخترم دیدم و اکنون مثل روز برایم روشن است که این‌ها مقدمات خودکشی است، ولی تعجب می‌کنم که چرا با دیدن این نشانه‌ها در دخترم نگران پیامدهای آن نشدم. البته متوجه شده بودم که هر چه جلوتر می‌رویم جانیس به درس و مشق خود بی‌اعتناتر می‌شود. این در حالی بود که دخترم آدم وظیفه‌شناس و باوجدانی بود. هیچ‌وقت از بی‌پولی زبان به گلایه باز نمی‌کرد و اصلا برایش اهمیتی نداشت. آن قدر عوض شده بود که اهمیت نمی‌داد فردا قرار است چه اتفاقی بیافتد و در آینده چه برنامه‌ای برای زندگی دارد.

در این ۱۰ سال خیلی چیزها عوض شده است. حالا دیگر خودم را سرزنش نمی‌کنم که چرا جلوی خودکشی بچه‌ام را نگرفتم. اوایل خیلی از خودم خجالت می‌کشیدم چون مثل روز روشن بود که دخترم رفتار طبیعی از خودش نشان نمی‌دهد و من این موضوع را جدی نگرفتم. همه رفتارهای او حکم چراغ خطر را داشت. بیش از یک‌بار گفته بود که: «یک روز بالاخره خودم را می‌کشم.» من فکر می‌کردم جانیس  هنوز همان دختر کوچولوی شوخ و شنگ خودم است و حرف‌های بچه‌گانه می‌زند و به همین دلیل جدی نمی‌گرفتم. جانیس به خودش آسیب می‌زد. او تبدیل به آلات قتاله شده بود و من زمانی متوجه شدم که دیدم مطلبی ۲۰ صفحه‌ای با عنوان «چرا خودم را می‌کشم!؟» نوشته است. خودکشی جانیس در حکم تنبیه من به خاطر بی‌توجهی به او بود. من در وضعیتی دچار شدم که برای هیچ‌کس قابل تحمل نیست. آدم تا تنبیه نشود به خودش نمی‌آید. اگر همان موقع که این مطلب او را دیدم با او از در دوستی و برقراری رابطه وارد می‌شدم شاید تصمیم دیگری می‌گرفت و الان سرنوشت متفاوتی داشت. چه بسا اصلا دست به خودکشی نمی‌زد.

بیماری روانی چیزی بود که من همیشه به چشم تمسخر نگاهش می‌کردم. من متعلق به نسلی هستم که بیماری روانی در نظر آن‌ها لوس‌بازی است. در خانواده‌ی ما بیماری شیزوفرنی به شکل ارثی وجود دارد و حتی خود من در سن ۲۵ سالگی به این بیماری دچار شدم. من هم مثل بقیه‌ی اعضای خانواده به شکلی کورکورانه به این بیماری مبتلا شدم و آن را پذیرفتم اما وانمود می‌کردم که حالم خوب است و همه چیز سیر طبیعی خودش را سپری می‌کند. من می‌دانستم که اگر مردم بو ببرند که فلانی شیزوفرنی دارد پیامدهای این بیماری هولناک خواهد بود. با این همه، شاید باورتان نشود اما نیمی از عمر من گذشته بود و من پیش خودم فکر می‌کردم که خواهر عیسی مسیح هستم! حالا اگر به حساب دیوانگی من نگذارید می‌خواهم بگویم که من در حالت طبیعی به سر می‌برم؛ من الان طبیعی و عادی و مهربان هستم. البته گمان می‌کنم که این طوری هستم.

مهربانی! چیزی که همیشه از نبودش شگفت‌زده شده‌ام به خصوص بعد از این که بچه‌ام را که از نبودش رنج می‌کشید از دست دادم.

شبی در گروه بازماندگان خودکشی، مادری داشت قصه‌ی غصه خودش را برای حضار تعریف می‌کرد. پسر جوانش با اسلحه به سرش شلیک کرده بود. چند مدت بعد سروصدای همسایه‌ها بلند می‌شود که بوی بد از خانه‌ی آن‌ها بیرون می‌زند. جنازه‌ی پسر در جایی از خانه افتاده بود و مادر از همه جا بی‌خبر همه‌ی دنیا را به دنبالش گشته بود. می‌خواهم بگویم بی‌خیالی و بی‌اعتنایی در بین خانواده‌ها تبدیل به بحرانی تحمل‌ناپذیر شده است.

دامادم آن اوایل که می‌دید من در مرگ دخترم خیلی بی‌قراری و عجز و لابه می‌کنم رو به من گفت: «باید تحمل داشته باشی.» زنش، که دختر دیگرم باشد هم دل خوشی از من نداشت و همیشه از من بدش می‌آمد. نمی‌دانم چرا حس می‌کردم این دخترم به من حسادت می‌کند؛ حتی به بدبختی‌های من. شاید دوست داشت هی اشک مرا ببیند.

یکی از دوست‌های قدیمی من اعتقاد داشت کسانی که خودشان را می‌کشند قصد دارند با این کار از زندگی انتقام بگیرند. شاید واقعا این طوری باشد اما باز هم چیزی از دردناکی قضیه کم نمی‌کند. دختر من هیچ تلاشی برای اذیت کردن من نکرده بود بلکه فقط خودش دمغ و بی‌دل و دماغ شده بود.

بدبختی این جا است که بیشتر آدم‌ها نسبت به زندگی جدیت ندارند بلکه برای این که از درد و رنج خود کم کند راه‌های و روش‌های نادرست را انتخاب می‌کنند. دختر بزرگ من هر روز به من زنگ می‌زد که مطمئن شود حالم خوب است. دوست صمیمی من هر شب تماس می‌گرفت و اشک مرا درمی‌آورد و گوش به گریه‌های من می‌داد تا عاقبت من سبک شوم و به خواب بروم.

یکی از خواهرهایم که خانه‌اش ۱۰ ساعتی با ما فاصله داشت هر روز به خانه‌ی ما می‌آمد . کلی خواروبار با خودش می‌آورد و یخچال و کابینت‌های خانه را از همه چیز پر می‌کرد. همسایه‌ام که از دوست‌های قدیمی‌ام هم هست مرتب به چمن‌ها و درخت‌های حیاط خانه‌ی ما رسیدگی می‌کرد. همه‌ی این اتفاق‌ها در این سال‌ها افتاده بود و من چشم باز نکردم تا دست یکی از آن‌ها را ببینم. حالا متوجه شد‌م که دیگر دیر شده است.

حالا که ۱۰ سال گذشته من پی به همه چیز برده‌ام. مهربانی و عطوفت دیگران به من به من کمک کرد تا خودم را ببخشم. این که من بتوانم از سر تقصیرات خودم بگذرم کار بزرگ و فوق‌العاده‌ای است. همین لطف‌ها مرا دوباره به زندگی برگرداند.»

منبع: today

شما باید وارد شوید تا بتوانید پاسخ دهید.

نظرات (۴۸)
pedram28
pedram28
۰۰:۳۵ - ۱۳۹۶/۰۶/۱۸

چه بد

آیدا
۲۲:۴۱ - ۱۳۹۶/۰۶/۰۸

خیلی تکان دهنده است

آناهیتا
۲۲:۳۶ - ۱۳۹۶/۰۶/۰۳

چقدربد

آرمین
۱۴:۴۳ - ۱۳۹۶/۰۵/۲۹

ممنون مطلب بسیار خاصی بود، آفرین به استقامت مادرش.

morgan72
morgan72
۱۶:۰۴ - ۱۳۹۶/۰۵/۲۶

مقاله غم انگیزی بود ولی بازم ممنون ...