اعترافات زنانی که می‌دانستند کارشان به طلاق می‌کشد

کارشناسان و مشاوران خانواده معتقدند که برای حل مسائل و مشکلات زناشویی هنوز هزار راه نرفته وجود دارد اما گاهی همه‌ی این هزار راه به بن بست منجر می‌شود و راه هزار و یکم ختم قائله است؛ طلاق که همیشه پایانی تلخ نیست.
اعترافات زنانی که می‌دانستند کارشان به طلاق می‌کشد
Credit: Getty Images

ازدواج مهم‌ترین و در عین حال مشکل‌ترین تصمیمی است که هر فرد می‌تواند در زندگی بگیرد. قضیه زمانی مشکل‌تر می‌شود که ازدواج به طلاق منجر شود، به ویژه آن که پای فرزند، حساب‌های بانکی مشترک و یک عالمه مساله‌ی مشترک دیگر بین زن و مرد در میان باشد.

مشکل شدن یا به عبارتی مشکل بودن مقوله‌ی زندگی زناشویی ریشه در انسان بودن ما دارد زیرا که ما آدم‌ها آمیخته و امتزاج یافته با احساس و هیجان هستیم. هم به همین خاطر است که هر چیزی، از توله سگ گرفته تا کسی که تا یک ساعته پیش غریبه بود، می‌تواند روح و روان ما را گرفتار و به قول قدیمی‌ترها آموخته خود کند. اما گاه انگار با این که هزار راه رفته‌ای فقط راه هزار و یکم به کارت می‌آید؛ راه شلوغ و پر تردد طلاق!

آن چه که در ادامه می‌خوانید اظهارات زنانی است که به دلایل جالب و گاه خودخواسته راهشان به مسیر طلاق خورده است و اکنون توضیح می‌دهند که چرا سر از این راه درآورده‌اند:

 

دلا ۳۲ ساله

طلاق

Credit: bayviewtherapy

«وقتی شوهرم مرا تهدید کرد که به دلیل سرقت خودروی او به پلیس زنگ می‌زند شستم خبردار شد که دیر یا زود مجبورم می‌شوم پای طلاق‌نامه را امضا کنم. از زمانی که با پسر ۲ ساله‌مان به حومه‌ی یکی از شهرهای آمریکا نقل مکان کرده بودیم نتوانسته بودم برای خودم خودرویی خریداری کنم. به همین دلیل چاره‌ای جز این نداشتیم که منتظر شویم تا مرد خانه از سر کار بیاید و کارهای خانه‌ و خریدهای روزمره را انجام دهیم. اما وقتی شوهرم از راه می‌رسید حال و حوصله هیچ کاری نداشت و تازه در خانه هم که بود کارهای شرکت را انجام می‌داد. این شد که من پسرمان را به بهانه‌ی پارک بیرون بردم و دیگر هیچ‌وقت برنگشتم.»

 

کیشا ۳۵ ساله

روابط

Credit: Getty Images

آن لحظه‌ای که داشتم با خودم مساله‌ی طلاق را حلاجی می‌کردم در اتاق مشاور نشسته بودم. مدتی بود که میان من و شوهرم شکرآب شده بود و به این نتیجه رسیده بودیم که دیگر نمی‌توانیم پیش هم بخوابیم و به همین علت و به توصیه‌ی دوستان و آشنایان به مشاور خانواده مراجعه کرده بودیم. جناب مشاور گفت من نمی‌گویم از یکدیگر جدا نشوید اما بد نیست که نیم نگاهی هم به زندگی دیگران بیندازید. همین که مشاور گفت نیم نگاهی هم به زندگی دیگران بیندازید حس خوبی درون من ایجاد شد و دلم آرام گرفت چون فهمیدم که این آغاز یک پایان است. جمله‌ی کلیدی مشاور باعث شد تا من کوتاه نیایم و کارمان به طلاق بکشد اما از شما چه پنهان که همسر سابقم مرد فوق‌العاده نازنینی است و هنوز یکی از مهربان‌ترین دوستان من است منتها نه شوهرم!»

 

جن ۳۸ ساله

طلاق

Credit: divorcestatistics

«مادر شوهرم سکته مغزی کرده بود و من دیگر تحمل زندگی با او را نداشتم. دکتر می‌گفت تا آخر عمر زمین‌گیر است و یکی را می‌خواهد که او را تر و خشک کند. شوهرم با این که جانش برای مادرش در می‌رفت به من می‌گفت تو باید به مادرم رسیدگی کنی اما خودش فقط دوستش داشت؛ همین!»

 

ربکا ۳۵ ساله

طلاق

Credit: divorcestatistics

«ازدواج من از همان اول با فحش و داد و بیداد شروع شد و کار به جایی کشید که هر دو یعنی من و شوهرم معتاد شدیم. روزی وارد یک فروشگاه حیوانات اهلی شدم و سگ کوچولوی بانمکی با آن گوش‌های بزرگ و جثه‌ی تپل مپل‌اش توجه مرا به خودش جلب کرد. به شوهرم زنگ زدم و گفتم می‌‌خواهم این سگ را بخرم اما اون گفت سگ می‌خواهی چه کار؟ تو همین حالا یک سگ داری و خلاصه دردسرتان ندهم آن روی سگ ما بالا آمد! پیش خودم گفتم تمام شد. طلاق حتمی است. بعد در دل به خودم گفتم گور بابای شوهرم، با همین سگ سال‌های سال زندگی کردن شرف دارد به خیلی چیزها. هر طوری بود پول را جور کردم و سگ را خریدم و سگ خریدن همان و طلاق گرفتن همان. مدتی که گذشت دیدم نمی‌شود هم معتاد بود و هم از سگ نگهداری کرد. این شد که رفتم مرکز ترک اعتیاد و به قول معروف آدم شدم و آمدم بالای سر سگ‌ام ایستادم. حالا من و سگ و مادرم هر سه زیر یک سقف زندگی می‌کنیم. نه سال از آن ماجرا گذشته. ما هنوز با هم هستیم و هنوز منتظرم که دلم برای شوهرم تنگ شود که نمی‌شود.»

 

شرون ۳۷ ساله

طلاق

Credit: divorcesupport

«شوهرم هزار قسم و آیه می‌آورد که عوض می‌شود. من اما باور نمی‌کردم و چیزی جز طلاق نمی‌خواستم. از چند سال قبل گفته بود که عوض می‌شود ولی حرف مفت می‌زد و تا چیزی می‌شد از کوره درمی‌رفت و مرا به باد کتک می‌گرفت. آخر چرا باید تحمل می‌کردم؟»

 

لورن ۳۲ ساله

طلاق

Credit: montesfamilylaw

«بعد از این که رفتم پیش دکتر و کلی دارو خوردم تا افسردگی و استرسم درمان شود عقلم سر جاش آمد که طلاق هم یک راه برای رهایی است. از وقتی که بچه بودم دوست داشتم بزرگ که شدم آن جوری که دلم می‌خواهد زندگی کنم و لذت ببرم اما هر بار که در این مورد با شوهرم حرف می‌زدم خشم و خشونت را در چشم‌هایش می‌دیدم. از قبل هم حسی به من می‌گفت که شوهرم هر بار مرا شاد می‌بیند توی ذوقش می‌خورد به خصوص اگر در علت آن شادی نقشی نداشت. بعدها برایم معلوم شد که اصلا شادی در کار نبوده و من خودم را گول می‌زده‌ام.»

 

نیکول ۳۱ ساله

طلاق

Credit: Oklahoma

وقتی دیدم هستند مردهایی که از شوهر من مردتر و باعرضه‌ترند قید زندگی‌ام را زدم. راستش چیزی کم و کسر نداشتم اما زیاده‌خواه بودم و بیشتر می‌خواستم. این بود که طلاق گرفتم.»

 

نیکول ۳۹ ساله

طلاق

Credit: Redbook

«خیلی بامزه است! آن وقتی که تصمیم به طلاق گرفتم مصادف شد با حادثه ۱۱ سپتامبر! با شوهرم در واشنگتن زندگی می‌کردیم و شوهرم کار و کاسبی در نزدیکی کاخ سفید برای خودش راه انداخته بود و محل کارش جایی بین ساختمان‌های مهم فدرالی بود. یک هفته‌ای می‌شد که در خانه‌ نبودم. خبر حمله به برج‌های دوقلو را از تلویزیون دیدم و همان لحظه از هواپیمایی برایم پیام آمد که پرواز آن روزم منتفی شده است. من به عوض این که دلواپس حال کریس (شوهرم) شوم، به او زنگ زدم و ازش خواستم تا به محل کارم زنگ بزند و به همکارانم بگوید که فردا نمی‌توانم سر کار بروم چون پروازم لغو شده است. به حرف که آمد فهمیدم که پاک از من ناامید شده است. گفت انتظار داشت اگر واقعا دوستش داشتم در این گیر و دار جویای حالش می‌شدم نه این که از فرط خودخواهی فقط به فکر خودم باشم و بقیه و حتی شریک زندگی‌ام برایم مهم نباشند. آن جا بود که دریافتم من چقدر بچه و خودخواهم و این که لیاقت چنین مردی را ندارم و فقط دارم او را اذیت می‌کنم. کمی پس از این ماجرا به کریس گفتم رفتم که رفتم.»

 

جیلین ۳۲ ساله

طلاق

Credit: TherapyTribe

«قبل از این که زن و شوهر بشویم، داشتیم با هم چیزی می‌نوشیدیم و من شش دانگ حواسم را جمع کرده بودم که عاقلانه رفتار کنم. تابستان سال بعد سالگرد ازدواجمان را جشن گرفتیم و من سر میز شام افسار اختیارم را از دست دادم و زیاده‌روی کردم. همین کار من باعث شد که تا یک هفته سر هم داد بزنیم. من آدم نشدم و دوباره زیاده‌روی کردم و برای تخلیه و شست‌وشوی معده کارم به بیمارستان کشیده شد. شوهرم که از دست من به ستوه آمده بود مدتی را که در بیمارستان بودم را غنیمت دانست تا به من ثابت کند مجبور نیست تحمل کند. بار آخری که آمد تا مرا از بیمارستان مرخص کند از قیافه‌اش می‌شد فهمید که اصلا حوصله‌ی من را ندارد. همان وقت من در فکر یک زیاده‌روی دیگر بودم و دیدم نمی‌شود که با این اوضاع با او زیر یک سقف زندگی کرد.»

منبع: redbookmag

شما باید وارد شوید تا بتوانید پاسخ دهید.

نظرات (۵۱)
pedram28
pedram28
۰۰:۳۶ - ۱۳۹۶/۰۶/۱۸

صد در صد

آناهیتا
۲۲:۴۵ - ۱۳۹۶/۰۶/۰۸

خانمی که شوهرش دزد بوده که عذرش صددرصد موجه است

الناز
۱۸:۰۸ - ۱۳۹۶/۰۶/۰۷

زیاده خواهی بدترین چیز در زندگی مشترک است

آناهیتا
۲۲:۳۹ - ۱۳۹۶/۰۶/۰۳

عبرت امیزبود

آرمین
۱۸:۲۳ - ۱۳۹۶/۰۵/۲۸

مطالب خوب و عبرت آموزی بود باید ازشون درس گرفت.