Saa

Saa

۹ ماه پیش

362

بازدید

19

پاسخ

رمان زحل / قسمت صد و بيست و يكم

بردیا راهشو کشید به طرف در،در حالی که زیر لب گفت:
_از خدات نبود، سها این قدر زیر پات نشست که گذاشتی رفتی.
_واا...
رفت بیرون،سها رو چی کار داره دیگه...
رفتم در کمدو باز کردم، دیدم طلعت فقط یه چادر عربی گذاشته،خوب یه مانتو می ذاشتی!حالا چادر چی منه سرم کنم تو این گرما!زحل!خوب طلعت که نمی دونه تو عقبه ی زندگیت چیه؟بدبخت فکر می کنه چادری هستی دیگه.
یه کم تو اتاق موندم، اما دلم شور افتاد نکنه الکی گفته!
راه افتادم به طرف پذیرش که بپرسم حسابداری کجاست...
_خانم...
_بله؟
_سلام،شما چرا باز راه افتادی؟
ای بابا! منم شدم انگار گاو پیشونی سفید تو این بیمارستان، تا منو می بینن می گن چرا راه افتادی؟ چرا بیرونی؟
_زحل!
چند قدم اون ورتر دیدم بردیا ایستاده، رفتم طرفش و شاکی با صدای آروم گفت:
_بمون بیام یعنی چی؟چرا فهمیدن این جمله این قدر برات سخته؟!...
_خوب طول کشید...
_طول نکشید، تو بلد نیستی منتظر باشی، مشکل این جاست...
بهش با تردید نگاه کردم چرا این قدر کنایه می زنه خوب؟!به قد و بالام نگاه کرد و گفتم:
_حساب کردی؟
بردیا _راه بیافت.
"وا خوب جواب بده دیگه!."
_باید بریم خونه ی مهری؟
بردیا_مهری خانم.
_مهری خاااانوووم؟
بردیا برگشت شاکی بهم نگاه کرد و گفت:
_زحل پامون نرسیده شروع کردی؟
"یه جور حرف زد انگار چهار سال بینمون فاصله نبوده،انگار تموم این مدت با هم بودیم وزیرو بم منو حفظه، با اخم گفتم:اون که این جا نیست بگم مهری خانم.
بردیا_هر جا خواستی اسمشو ببری باید بگی"مهری خانم "
"با حرص گفتم"
_خیلی خوب مهری خانم،خانم خانمها "بردیا سر تکون داد و با اخم نگاش کردم و یکی از پشت سر صدا کرد ":دکتر سقراط..."بردیا برگشت و همون پسره که صدا کرده بود گفت:"
_امضاءنکردید که!"بردیا خودکار و گرفت قد علم کردم و سر کشیدم دیدم جا مدیر بیمارستان امضاء کرد. ابروهامو بالا دادم و پسره رفت و بردیا نگام کرد و گفت:"چیه!
_مدیر؟! صاحب بیمارستانی؟
بردیا _مدیر با رئیس وصاحب و فرق داره.
_هرچی!قبل ایه طب طب خالی بودی "پوزخندی شیرین و کمرنگ گوشه ی لبش اومد. راه افتاد و دنبالش راه افتادم،چادرو جمع کردم و گفتم:
_باید بریم خونه ی مهری خانم؟یعنی همون خونه ای که تو با مهری خانم زندگی می کنی، یعنی...
بردیا یه نگاه به پایین پام انداخت و گفت:
_این لامصبو ول کن تا دم زانوت بالا بردی!کی به تو گفته چادر سرت کنی.
_چادر به پام گیر می کنه.
بردیا از دستم کشید پایین وبا حرص و صدای آروم گفت:لباستم جمع کردی!وای!
به پایین لباسم نگاه کردم و گفتم:اِ!نفهمیدم.هان بردیا؟...
بردیا_چی می گی زحل؟نه پس! برای تو خونه جدا گرفتم با بچه ها زندگی کنی،مهری هم جدا!یه کم فکر کن،مهری اصرار به بچه دار شدنمون کرد وگرنه من که بچه نمی خواستم،الان دوتا شدن باید پرستار بگیرم،مهری نمی تونه به بچه ها برسه، بچه ها هم ضعیفن شیر مادر می خوان، جای پرستار تو باشی به نفع بچه هاست، هم این که مطمئنیم مادر بچه، حواسش جمع بچه هاست، سر به هوایی نداره، البته این نظر مهریه، که از گذشته هیچی نمی دونه، وگرنه من که اعتمادی به مراقبت تو ندارم.
وایستادم و شاکی بردیا رو نگاه کردم. دو قدم جلو تر تو پارکینگ ایستادو گفت:
_چرا وایستادی؟
_می خوای چهارتا متلک بندازم تا فی خالدونت بسوزه؟!راه می ری متلک میندازی که چی؟خوشت اومده ؟ حال می کنی با سوزوندن دل من؟من دلم و جگرم این قدر سوخته که این تو "به خودم اشاره کردم"شبیه خود جهنم شده، حالا زیرشو کم و زیاد می کنی دو تا قل بیشتر می زنه، ولی آتیش بگیره بردیا دودش تو چشم خودت هم می ره ها.
بردیا_بیا! نرفته تهدیدا شروع شد.
_تهدید نیست،التیمالتومه!کزت بودم ترکم کردی،شبیه مرغ جوجه کشی شدم،الان "مادری" داری پرستار پرستار تو گوشم فرو می کنی و مهری خانم،خانم،خانم،باشه فهمیدم اون خانم من کلفت بچه هات، ولی حق نداری مادری منو زیر سوال ببری، نه ماه زحمت کشیدم،سال ها از عمرم کم کردم و بچه به دنیا آوردم، همین امروز از بیمارستان مرخص شدم، صدبار مردم و زنده شدم، خودتم شاهدی، حالا برای مادر بودن من تو درجه تعیین می کنی.؟!
بردیا در ماشینو باز کرد گفت:
_بیا بشین."
چادرمو جمع کردم و بلند گفت:
_نوچ
با حرص گفتم:کی این جاست نوچ نوچ می کنی، کاسه ی داغ تر از آش؟!...
بردیا _دوربین هست آخه...لااِله الا الله.
چادرمو صاف کردم، زیر لب غر می زد،چپ چپ نگاش کرد م و گفتم:
_بلند بگو جوابتو بدم.
بردیا_یعنی دریغ از یه ذره تغییر.
با حرص نگاش کردم و گفتم:حداقل من همونم، تو که یکی دیگه شدی.
بردیا با سکوت نگاهم کرد. نشستم، زیر دلم تیر می کشید، لبمو گزیدم،چادرمو جمع کرد، داخل ماشین فرستاد و درو بست و دور زد اومد سوار شد و استارت زد. گوشیش زنگ خورد و جواب داد:
_بله؟...سلام...تازه راه افتادیم..."تو رو خدا بد جنسو! تن منو لرزوند تا گفت: "باشه، می برمت" از اولم پس قراربوده که ببردم"... چیزی می خوایین سر راه بخرم؟... می گم تو راهیم خوب یه شیر خشک درست کنید تا بیاییم، مامان کجاست؟!بهار یعنی اون همه آدم اون جایین، از پس دو تا نوزاد بر نمیایین؟!... مانی مگه اون جا نیست؟ شاید بچه دل درد داره که گریه می کنه...
_وای خاک بر سرم. دلم فرو ریخت بچه ی منو می گه...
بردیا برگشت نگام کرد و گفتم":بزنید پشتش شاید شیر خورده پشتشو نزدن... هان؟
بردیا_سها اون جاست؟داد زد،شونه ام پرید از ترس"پس کی اون جاست؟همه رفتن بالا چی کار کنند؟
خوب بچه هارو ببر بالا...بهار چرا خنگ بازی در میاری،طلعتو صدا کن پیش پسره بمونه، دختره رو ببر بالا... من من الان زنگ می زنم بیان پایین...
گوشی رو قطع کرد و گفتم:گریه می کنه؟شاید مریضه، ها؟شاید نباید ترخیصشون می کردن؟ها بردیا؟ بردیا بچه...
بردیا گوشی به دست، برگشت با اخم و عصبی نگام کرد و گفت:
پاشدید رفتید بالا، چه خبر ه؟...به سها وبهناز بگو برن پایین، بهار دست تنهاست، طلعتم داره پسره رو می خوابونه،دختره داره گریه می کنه، نمی تونه ساکتش کنه...مانی خوب گشنه اشه، شیر خشک بهش بدن تا زحلو بیارم...وااای وااای من گیر قوم بنی اسرائیل افتادم...مگه مامان پیش مهری نیست؟ چرا شورای حل اختلاف گرفتید،پاشید برید پایین "داد زد "بچه ام از گریه مرد...اه؟
گوشی رو پرت کرد رو داشبورد. یکه خورده با سکوت به بردیا نگاه کردم،شورای حل اختلاف برای چی؟
مگه چی شده؟!چرا این این قدر عصبیه؟... خونه اش دو طبقه است؟!خونه ی پدریش نیست؟!چرا این مدلی شده؟!بچه ام چشه؟ الهی من بمیرم...نکنه مریضه. گشنه اشه دیگه،برای بچه ها اسم گذاشتن؟
برد..."برگشت نگام کردو با یه من اخم گفتم:وای!ترسیدم چته؟"آروم گفت "بله؟
_می گم بچه ها حالشون خوب بود، ترخیص کردن؟
شاکی نگام کرد و گفت:خدایا صبر بده، همه شون مغزاشون دیگه مرخص شده،دِه سالم نبودن که چرا مرخص بشن؟،خوب من که پدر دکتر شونو در میارم.
_نه... می گم الان اون طوری گریه می کرد..."آرومتر گفتم:"بردیا_الا می رسیم، بغل می کنی، شیر می دی، آروم می شن.
دستمو رو قلبم گذاشتم،ای وای... من مامانشونم ها...وای خدایا تو به من از خودم دوتا بچه دادی که از تنهایی نمیرم، اونم...اونم...از بردیا!ای وای خدا...صالح!وای خدای من!دستمو جلو ی دهنم گذاشتم، بغضم نترکه، جوون مرگ شد بچه! الهی بمیرم...درد بچه هام این قدر سنگین بود که صالحو فراموش کردم... تک وتنها، بی کس مرد،من سر خاکشم نرفتم هنوز...
_بردیا...
شاکی گفت:چیه؟ چرا داری یه کله گریه می کنی؟
_اِی دیوونه!چرا وحشی شدی هی داد می زنی؟!اه
آروم تر گفت:آخه اعصاب آدمو خورد می کنی دیگه،الان تو چرا گریه می کنی؟
_می گم صالح مرد می دونی که...
بلند گفت:نوچ!
با سکوت نگاش کردم، چرا این طوری شده!مغزشو عوض نکرده باشن!تو بیمارستانه دیگه!دیدن انعطاف پذیره،مغزشو عوض کردن، ببینن تعویض مغز هم ممکنه.
بردیا_چیه؟
_می گم شوهرم بود، مرده می گی "نوچ".!
بردیا_شوهرت نبود، یه سال پیش جدا شده بودین.
_آهان... پس تو جدا می شی، آدمارو میندازی تو سطل آشغال؟ ها؟من که واسه خودم جدا نشدم، واسه حاملگیم جدا شدم که پول سفته هارو بدم.
بردیا با اخم رانندگی می کرد و گفتم:با توأم
بردیا _خوب من چی کار کنم؟چرا به من می گی؟
_می گم سرخاک نرفتم.
"شاکی گفت":
بردیا_الان ببرمت تا اون جا؟!منظورت اینه؟نمی برم!بچه های من دارن هلاک می شن، شوهرم،شوهرم می کنه؟
وا رفته نگاش کردم و با اخم به سر تا پام نگاه کرد و گفت:چیه!
_مغزت ترکیده نه؟
بردیا _آره ترکیده.
_معلومه،چون دیوونه شدی.
"رومو ازش برگردوندم، تو دلم کلی با صالح بی نوا حرف زدم و آروم اشک ریختم...
که یه هو یه دادی زد،یه دادی زد، که فکر کردم تصادف کردیم،از دادش یه جیغی زدم از ترس و هول که ته لوزم به سوزش افتاد، با وحشت نگاش کردم و عصبانی گفت:"
_این قدر گریه کن شیرت خشک بشه، بعد بگو من قاتل نیستم.
_بردیا به خدا می زنم یه جات از درد بمیری ها،خوب این دادی که تو زدی، شیرم خشک شد.با گریه خشک نمی شه، با دادای تو خشک می شه.
خنده اش گرفته بود و نمی خواست بخنده،واقعا دیونه شده بود!
تا برسیم خونه اش، هردو زل زدیم به راه پیش رو.
دم یه خونه ی ویلایی دو طبقه نگه داشت و گفتم:
_این جاست؟
بردیا _نه.
_نه؟!! پس کجاست؟
بردیا _این جا خونه ی پدری مهریه.
خونه ی پدر زنت برای چی."بردیا شاکی نگام کردو گفت:"
_انگار یادت رفته الان نقشت چیه؟الان پرستاری همین.
نگاهم یه هو سرد شد... این قدر سرد، که حتی داخل چشمام هم یخ زد،بدون این که حرفی رو تایید کنم یا جوابی بدم، سکوت کرده، رو مو برگردوندم و دیگه نگاش نکردم. شاید زیادی پیش رفتم،همه چی تموم شده،مابرای گذشته ها بودیم، الان...الان...همه چی تغییر کرده. من یه زن مطلقه و بیوه ام،بردیا هم یه مرد متاهل، این مهم ترین نقشیه که ما داریم و یه وجه اشتراک، در حقیقت ما دو تا بچه ی مشترک هم داریم و تنها همین!در خونه رو باز کرد، حتی سر بلند نکردم خونه رو ببینم جلوی پامو نگاه می کردم، به همون کفشای کرم رنگ مدل عروسکی، که دور پام بند می خورد، به پیراهن سفید بارداریم، که لبه های دامنش روی پام بود و با پوستم همخونی خوبی داشت...
شاید الان باید پیراهن مشکی تنم می کردم،این مناسب تر بود...
منو آورده ی خونه ی پدر زنش؟ تو رو نه، پرستار بچه ها شو... یادت نره زحل... این قدر تکرار می کنم، تا یادم بمونه:
پرستار
"پوز خند بی صدا زدم "ورودی باز شد و صدای آشنایی گفت:سلام چه قدر دیر کردید.
سر بلند کردم و بهنازودیدم. لبخند تلخی زدم، خودش اومد جلو، صورتمو بوسید و گفت:خوبی؟
_خوبم.
_داداش "پشت بهناز، دختری ظریف تر از بهناز دیدم حتما بهاره، اسم اونو قبلنا بیشتر شنیده بودم "اومدم کفشامو در بیارم بردیا آروم گفت:
_نمی خواد در بیاری.
بهناز _بهار بیا،زحل،این بهار خواهرمونه.
به بهار لبخندی آروم و کوتاه زدم، باهاش دست دادم و بهار نگاهی ساده و بی شیله و بی حیله کرد و گفت:"زحل تویی؟
صدای سها رو شنیدم که می گفت:سپنتا پله هارو بالا پایین نکن مادر، می افتی،بیا ببینم.
زیر لب آروم تکرار کردم: "سپنتا"
بردیا_مانی کجاست؟
بهار نگاهشو از من گرفت وگفت:رفت پوشک برای سپنتا بگیره
بهناز آروم کنارم گفت:دعواکردین.؟
_دعوا؟برای چی؟ما صنمی نداریم که دعوا کنیم، جز این که پرستار بچه هام.
بهناز _چی؟
صدای گریه ی یکی از بچه ها اومد، صدای مسنی گفت:
_بهار...بهار...بهناز...بیایید بچه داره گریه می کنه.
یه قدم برداشتم غیر ارادی بود،ایستادم به خودم نهیب زدم پرستار "برگشتم بدون این که سر بلند کنم گفتم:
_بچه ها کجان؟ برم...
بهناز_بهار زحلو ببر تو اتاق...
بهار _دنبال من بیا، وای این قدر دختره گریه کرد...مانی هم معاینه کرد!شیر خشک نمی خوره...
شنیدم بردیا گفت:بهناز دخالت نکن.
بهار تا به اتاق اشاره کرد، از بالا ی پله ها یکی گفت:بهار!
سربلند کردم،یه خانم تپل سفید رو، حدودا شصت و پنج شش ساله دیدم، عینک ظریفی رو صورتش بود و روسری به سر، و لباسی محجوب و سنگین تنش بود، نگاهی نگران داشت،اومدم با یه "سلام "نگاه ازش بگیرم که گفت:
_خانم!
دوباره نگاه... تا نیمه برگشتم و نگاهمو به طرفش برگردوندم و یکی دو تا پله رو پایین تر اومد،ما هم دقیقا نزدیک پله ها بودیم با صدای آروم گفت":
ش_زهره تویی
با تعجب گفتم:"زهره؟!!!
بهار زد زیر خنده، حالا مگه خنده اش بند می یاد...، بهناز و بردیا اومدن و اون خانم مسن گفت:واا!!خوش بخند مادر، چته؟
بهار _تویادش فقط اسم یه سیاره مونده، خوبه عطارد یا مریخ صدات نکرده، زحل مامان جان،زحل.
پس مادر بردیاست.
دوباره نگاش کردم و گفت:
_خوبه توهم "
به من نگاه کرد و گفت ":مادر ببخشید،پیری و فراموشی دیگه.
لبخندی تلخ زدم و گفتم:اشکال نداره،من برم، بچه داره گریه می کنه.
رفتم داخل اتاق،طلعت سعی می کرد بچه هارو آروم کنه، تا منو دید گفت:
_الهی شکر اومدی..."
سریع رفتم سراغ دخترم،دختر ظریف و کوچولوم،آروم بلندش کردم، بغضم گرفته بود، این بچه ی منه، مال منه...خودم به دنیا آوردمش،دارایی من...جان...جانِ مادر...خدایا شکرت...شکر... بچه ام...
روی صندلی نشستم، همه تو اتاق جمع شده بودن، انگار انگار بچه با همون گریه و نق نق داشت شکایت می کرد که چرا زودتر نیومدی،گریه و فغان نبود نق نق های نوزادانه بود،صدای بردیا اومد دورتر از همه گفت:مامان...؛ بگو شیرشو بدوشه بعد بده، هوا گرم بود، از صبح هم شیر نداده بهشون.
مادر بردیا گفت: آره،آره، مادر شیر تو تو روشویی یه کم بدوش، بعد به بچه بده...پاشو برو...
_بدوشم؟!!
بردیا عاصی شدو گفت:وای، مامان اون نمی دونه، پاشو خودت یادش بده...
مادر بردیا باز گفت:خیلی خوب، خیلی خوب،پاشو مادر، پاشو بگم چی کار کنی،طلعت خانم...بیا بچه رو بگیر مادر، تا بچه رو ازم گرفت، دوباره اون گریه ی بلند شو شروع کرد...
بردیا_بدین من طلعت خانم...جان بابا جان..."یه لحظه ایستادم حس کردم قلبم تو گوشم می زنه،قفسه ای سینه ام می سوخت... شاید قلبم بود که می سوخت...داره می گه بابا؟به بچه ی من می گه بابا،به بچه ی من...
مادرش حتما اینو حس کرد،آروم دستش رو پشتم گذاشت و گفت:برو دختر جون...
به سمت دستشویی اتاق رفتم، بهم گفت که چی کار باید انجام بدم،برگشتم،بدون این که بردیا رو نگاه کنم،دخترمو گرفتم، همه وایستاده بودن تا شیر دادنو شروع کنم، چادرمو جلو کشیدم،نمی خوام بردیا بچه رو تو اون حالت ببینه،دخترم با ولع شیر می خورد،مادر بردیا همین طوری بالای سرم ایستاده بود و قربون صدقه ی بچه می رفت، تا شیر خورد و سیر شد. بعد طلعت پسرمو آورد دو قیافه ی متفاوت داشتن،دخترم بور بود نه خیلی زیاد اما این که آب و رنگش روشن تر بود، همین از هم متمایزشون می کرد...
پسرم هم شیر خورد و خوابید. سر بلند کردم به جمع نگاه کردم، صدای یکی دورتر از جمعیت اومد:
_بردیا...
سرم چه قدر محسوسانه بی پروا به طرف بردیا برگشت،مهری صداش کرد.
تا بردیا بره بیرون، همین طور نگاهش کردم نگاهمو اومدم برگردونم دیدم همه دارن نگاهم می کنند تا نگاهمو دیدن همهمه کردن با صدای خفه که "بریم،بریم بچه ها خوابیدن "...
همه داشتن می رفتن بیرون که سها اومد داخل و تا منو دید بغلم کرد و بوسید و گفت:
_ببخشید تو رو خدا من شرمنده ام،بخدا سپنتا..."فقط نگاش کردم، حس کردم دقیقا با من کاری رو که هدی کرد،کرده، منو از بردیا دور کرده و خودش به مانی رسید...ولی اون از راه درست رفت،مسیر تو اشتباه بود،آخرم اونی شد که سها می گفت،ولی بردیا برگشت ایران،بردیا اگه می خواست، پیدات می کرد،به غرورش بر خورده بود، غرور چیه؟... ما می گیم "عشق "...باید می موندم، که همین طوری ادامه می دادید؟...نه؟الان که گذشته و تموم شد و رفته، می گه "بچه ام"، ا گر به عقب برگرده و بفهمه که حامله بودی ازش، می گفت الان به صلاح نیست...رفته زن گرفته...خوب تو هم شوهر کردی...
_زحل؟!! حواست کجاست؟!"به سها نگاه کردم و گفتم ":
_پی زندگی،مبارک باشه، هم ازدواجت، هم بچه ات.
سها لبخندی زد و گفت:عزیزم،منم باید کلی تبریک بگم و کلی تسلیت "با غصه سر به زیر انداختم و گفتم":
_صالح از من بدبخت تر بود،حداقل تا وقتی برنگشته بودم، ای کاش نمی مرد.
سها با ناراحتی دستمو گرفت و گفت:اون طفلک هم عمرش تا این جا به دنیا بوده،تعریف کن ببینم...
"آره خوب تعریف کنم که قضاوت ها و بکن نکن ها باز شروع بشه؟ همیشه این منم که کلی تعریف می کنم و همه از زندگیم خبر دارن و قضاوت می کنند و وادار می کنند و بعد می رن کنار، راحت زندگی می کنند.
شاید درستش این بود... درسته من و بردیا با همخونه بودنمون راه درستی رو انتخاب نکرده بودیم، اما با سقط اون بچه، گناه بدتری رو انجام دادم،بردیا حق داشت، باید می دونست،تقصیر خودمه، نه کسی دیگه ای،اون بچه هم حق زندگی داشت.
سها_زحل!تو چرا این طوری شدی؟
در اتاق باز شد و طلعت بهمون نگاه کرد و بعد رو به من گفت:
_بیایید ناهار بخورید.
_ من نمی خورم، سها تو برو.
طلعت _مگه می شه دختر؟ تو دوتا بچه شیر می دی.
سها _آره، پاشو، باید بخوری که شیر داشته باشی.
میام که با مهری خانوم "یادحرف بردیا افتادم و گفتم ":سلام علیک کنم.
سها_بایدبری بالا.
_مگه نمیاد ناهار بخوره.؟
سها _نه، اون سر یه ساعت خاص غذا می خوره، باید دارو بخوره، بخوابه.
چه دارویی؟
سها _برای بیماریشه دیگه.
_خوب چه بیماری ای؟!چراسِکرت بازی در میاری،آدم سالم که دارو نمی خوره، می دونم مریضه، می گم چیه مریضیش؟
سها از جاش بلند شدو گفت:
_قربون شکلت! از خود بردیا بپرس.حالا می فهمه من گفتم، واویلا می شه
وا!!"به طلعت نگاه کردم و دیدم داره جدی سها رو نگاه می کنه و سها گفت:
_بریم...بریم...پاشو..."خودش جلوتر رفت بیرون به طلعت نگاه کردم و طلعت گفت:
_این چرا این طوریه.؟
_نگران زندگی خودشه دیگه.
طلعت_خوب تو که آخر می فهمی... چی می گفت؟نیومده چه حرفی داره باتو.؟
_ما همو از قبل که تهران بودم، می شناختیم،همکارم بود تو مدرسه.
طلعت ابروهاشو بالا داد و گفت:آهاان.
به در اتاق چند تا تقه زده شدو بهار اومد داخل و گفت:
_طلعت خانم شما رفتی زحل جونو بیاری، خودتم اومدی کنارش نشستی؟
طلعت _بهار بیا تو...
بهار اومد داخل و با هیجان گفت:چی شده؟
طلعت _زن داداشت چشه بنده خدا؟
بهار_سها؟ سها کلا این مدلیه، شبیه عقل کل ها می مونه و حواسش به همه هست که بکن نکن بهشون بگه، چی گفته؟ اومده چیو نقد کرده؟
طلعت_ماشاا... تو که نگفته بریدی و دوختی، تن عروس کردی،اون یکی رو می گم...
بهار چشماشو ریز کرد و بادقت به طلعت نگاه کرد وگفت:
_کی مهری؟
طلعت_اووو اوو!قربونت برم!ما هفتا داداش داشتیم، زن داداشارو قاطی نمی کردیم، تو تازه می گی: "کی؟".
بهار خندیدو گفت:
_آخه این بنده خدا همیشه اون بالاست ما نمی بینیمش، با صدای آروم و خفه گفت:"انگار عروس این خونواده نشده "
_مگه این جا زندگی می کنه؟
بهار_با تعجب گفت "آره دیگه، پس کجا؟""با هیجان گفت""جدا می خوایید بشیم؟!
_جدا؟با کی هستی تو؟با ما حرف می زنی؟
"طلعت و بهار زدن زیر خنده و بهار گفت ":
آخه می گی این جا زندگی می کنند؟فکر کردم بردیا حتما گفته "مهریو می برم تو یه خونه ی دیگه، تو با بچه ها این جا باشی "
من پوز خندی کوتاه و بی صدا زدم و طلعت با تعجب گفت:
_وا برای چی این طوری کنه؟ زحل که زنش نیست،پرستار بچه ها ش و دایه اشون می خواد باشه، همین.
بهار به من نگاه کرد و گفت:آره خوب...
در اتاق تقه ای صدا کرد و بهناز سرکی به داخل اتاق کشید و گفت:
_بهار!
بهار_اومدم صداشون کنم، خودمم بست نشستم این جا،پاشید مردیم از گرسنگی...
بهناز _زحل دارو هاتو آوردی؟
_دارو؟!!نه!
بهناز _دکتر مگه دارو ننوشته برات؟تو عفونت داشتی؟
_اومد معاینه کرد، ولی گفت باید پنجشنبه برم مطب.
بهناز _پس طلعت جون شما باشیا!با بچه ها که نمی تونه بره.
_مگه قراره بری؟
طلعت _وا نه پس من می مونم.
_می ری!!!"ته دلم خالی شد، با غصه گفتم ":من تنها می شم طلعت.
طلعت با مهربونی دستمو گرفت و گفت:
_چه تنهایی ای؟!... خدا دو تا بچه تو دامنت گذاشته،تازه این دوتا دختر گل هم کنارتن.
می خواستم بگم: " اینا که از فردا می شن جن و من بسم الله، دیگه کسی وقت ک...شوری بچه ی کسی نمی مونه"،حرفمو خوردم و با غم طلعتو نگاه کردم و گفتم:
_فکر کردم تا چند وقت هستی.
طلعت_نه، برم،بابا چند ماهه تنهاست.
بهناز _خوب نمی ره که دیگه نیاد،میاد،نیاد هم مامی ریم
"با خنده طلعتو نگاه کردو وطلعت کفت":
_تو بیا، اینم بیار "اشاره به من"قدمتون رو چشم "به بهار نگاه کردو گفت ":خواهرتم بیار، ولی اونو نیار.
بهار_سها؟
طلعت _ای بابا... تو پدر کشتگی داری با اون بنده خدا "من خندیدم و بهار گفت":
_نه والا! می دونید چیه؟... هی بکن نکن می گه، آدمو عصبی می کنه
اومدم بگم داداشت بدتر از اونه، که بهار گفت":صد رحمت به بردیا،بردیا هم تحملش نمی کنه چه برسه به من.
صدای بردیا اومد و بهناز که بین در ایستاده بود،درو باز کرد و بردیا گفت:
شورا گذاشتین؟ بیست دقیقه است همه منتظریم چرا می رین، دیگه نمیایین؟سرک به داخل اتاق کشید رو به من گفت ":بچه خوابن.
_بله "نگاهی گذرا بهم کرد وگفت ":پاشو، مگه تو دارو نداری؟شیر نمی دی؟"رو کرد به طلعت و گفت":
_خانم شما هم بلند شید...
_می خوام برم بالا به مهری خانم...
بردیا با جدییت گفت:مهری داره استراحت می کنه،بعدا
"یه حسی تو ی سینه ام چنپره زد،حرف خاصی نزد!،اما من یه جوری شدم!از جابلند شدم همه قصد حرکت کردن و بردیا همون طور جلوی در ایستاده بود،بهناز و بهار رفتند،طلعت یه نگاه به من و بردیا کرد و قصد رفتن کرد،بالا سر بچه ها رفتم، ملحفه روشونو درست کردم، بردیا از پشت سرم که فاصله ی زیادی داشت.
گفت:اون چادرتو بردار،می تونی بذاری تو کمد.
جوابی ندادم.نگاشم نکردم،چادرمو برداشتم تا کردم و گفت:
_وسایلتو گفتم از اون خونه بیارن
_مگه نگفتی خونه ی پدر زنته؟
_خونه ی پدر زنمه.
_ولی گفتی این جا خونه ی تو نیست.
_نیست.
سر بلند کردم و نگاش کردم،عادی و خنثی نگام می کرد وگفتم:
_بگو" به تو چه"
بردیا چشماشو ریز کرد و دقیق نگام کرد و گفت:
_مهری خواسته خونه ی پدرش زندگی کنیم،من خونه ام همون خونه ایه که تو،توش زندگی می کردی.
پوزخندی زدم وگفت:چیه؟پوز خند تحویل من نده
_مدیر بیمارستا ن و خونه ی یه خوابه.
بردیا_قرار نیست هرکی یه سمتی داره، پولش از پارو بالابره،من برا لیاقتم مدیر شدم و اندازه ی حقم پول می گیرم،خرج مادر و یکی از خواهرامم می دم، حد من اندازه ی همون خونه است
تنها نگاش کردم وگفت:
_بیا ناهار بخور.
_تو و زنت نداره که، اون پولداره، انگار تو پول داری.
زیر لب نوچی کرد.از کنارش رد شدم و پشت سرم راه افتاد، به طرف هال خونه رفتیم،فقط خونواده ش بودن،همه با هم حرف می زدن. بچه ی مانی هم اصطلاحا تاتی تاتی می کرد،مانی با دیدن ما گفت:
_ای بابا شماها انگار منتظر بودید گاو و گوسفند بکشیم تا بیایید ناهار؟
سر میز نشستم و مادر بردیا گفت:
_این غذا از دهن افتاد که!بذار برم گرم کنم
_نه نمی خوام خانم؛ بشینین.
دست به کنار ظرف سوپ زدم و گفتم:گرمه.
مادر بردیا گفت: وا!سوپ چیه؟ بده من بشقابتو، این گوشت تازه است، بردیا برای بچه ها گوسفند کشته، ته چین کردم که هم تو بخوری هم مهری،هر چی تو بخوری به اون دوتا بچه هم می رسه، قدیم به زائو کاچی می دادن، چون مقوی بود،پر از زعفران ورازیانه می کردن، شیرو زیاد می کنه،عصری درست می کنم.
_به زحمت نیافتید...
سها _برای تو که نیست زحل جان، برای دوتا بچه هاست،شیرت کم بیاد، بچه ها گرسنه می مونن، چون امروز ما فهمیدیم اینا شیر خشک بخور نیستن.
دنبال سپنتا راه افتاد و از غذای بچه تو دهنش پسرش گذاشت و گفت:سپنتا هم این طوری بود،فقط شیر مادر خورد، الان هم هنوز داره می خوره،تا دو سال باید شیر مادر بخورند تا سلامت باشن، بچه هایی که فقط با شیر مادر تغذیه کنن، کمتر بیماری عفونی می گیرن...
بهار کنار من نشسته بود، به سقف نگاه کرد، بی حوصله وعاصی! مثل بردیاست،اونم به سقف نگاه می کنه...
مانی یه تک سرفه کرد و مادر بردیا گفت:
_زهره جان بخور...
بهار_ای بابا ااا.
مانی زد زیر خنده گفت:زهره؟!زهره کیه؟
مامان بردیا شاکی گفت: ا خوب یادم می ره!
_اشکال نداره،ممنونم.
بهار_زحل مامان،زحل یعنی" دوری کردن ".
بردیا پوزخند زد، این قدر محسوس، که برگشتم نگاش کردم، ولی اصلا نگاهم نکرد.
سرمو انداختم پایین، مشغول غذا شدم، که سها بچه به بغل اومد وگفت:
_اسم بچه هارو چی می ذارین؟
به سها نگاه کردم، سری تکون داد و چادرشو جلو کشید و گفت:
_الان ده دوازده روزشونه، اسم ندارن، کراهت داره والله بخدا، اذان هم هنوز تو گوش بچه ها نخوندید."یادم افتاد بچه بودم هرکی بچه ا ی به دنیا میاورد میاورد حاج بابام تو گوشش اذان می خوند، یه بغضی گلوم و گرفت،طلعت بلند گفت:
_خدا حاج فرازی رو رحمت کنه،تو گوشش همه ی ما حاجی اذان خونده.
مادر بردیا با تعجب گفت:حاجی کیه؟
بردیا_پدر زحل.
طلعت با تعجب گفت:وا!! شما از کجا میشناسید "برگشتم بردیا رو با شکایت خاموش نگاه کردم تازه دوزاریش افتاد طلعت نمی دونه ما باهم گذشته ای داشتیم.
بهناز سیاستمدارانه گفت ":
_من گفتم دیگه.
طلعت _آهان! آهان... آره حاج خانم پدر خدابیامرز زحل،پیش نماز مسجد ما بود دیگه.
مادر بردیا با تعجب گفت:اِه؟!
سها در حالی که بچه رو تو بغلش تکون می داد گفت:خدابیامرزه،خوب مادر جون اذان می خونه، مشکلی نیست که، اسمو چی کار می کنید؟
بردیا_به مهری می گم که اسمارو بذاره
دهنم باز شد حرف بزنم،نگاهم به بردیا بود،بچه های منن،من مادرشونم، هرچه قدر هم که بگن به خاطر مهری،بچه خواست،هر چه قدر بگه بچه ها رو فروختی،هر چه قدر...من مادرشونم، حداقل من اسم بذارم براشون،داره با من لج می کنه منو بسوزنه...
بهم نگاه کرد، انگار داره دوئل می کنه، اگه طلعت و مادرش نبودند می دونستم چی جوابشو بدم. من اسم باید اسم بذارم،من...
لبامو با حرص رو هم گذاشتم و نفسی خسته کشیدم و بهار که تاحالا نگام می کرد آروم گفت:
_ام...داداش...
بردیا _نه!"
غذامو نصفه رها کردم و ظرفمو بلند کردم و گفتم:
_خانم توکلی خیلی ممنون...
بردیا_بشین غذاتو بخور
_میل ندارم.
بردیا_می شینی می خوری زحل.
_می گم میل ندارم!
"بردیا جدی و شاکی گفت"
بردیا_داری یه گونی دارو می خوری،غذا هم نخور، تا شیرت خشک بشه.
با سکوت حرصی نگاش کردم و مانی گفت:
_بابا نمی تونه الان بخوره دیگه، یه یک ساعت دیگه می خوره.
بردیا_می شینه می خوره!لج نکن،تا حالا داشتی می خوردی...
_لج نکردم، دیگه نمی تونم بخورم
بردیا با حرص گفت:شبیه بچه های سه ساله ای که حالت دفاعی دارند، الان خودت نیستی،دوتا بچه ی نوزاد جونشون به تو وصله و جون تو هم وصله به اونا، چون اگه یه مو از سرشون کم بشه، من می کشمت زحل، تو هنوز اینو نفهمیدی.
با حرص گفتم:من مادرشونم...
بردیا با عجله گفت:تو فقط به دنیا آوردی...
_من به دنیا اوردمشون،نه ماه تو شکم من بودند،من بودم که نه ماه تنم لرزید که اتفاقی براشون نیافته، ویارشو من کشیدم،از خون و جون من رفت،همون اندازه که تو برای به وجود اومدنشون سهیم بودی، منم بودم، خیلی خیلی بیشتر بود، که کمتر نبود. تو حق نداری این طوری باهام رفتار کنی...
بردیا با حرص بهم گفت:
_بهت هیچ وقت اعتماد ندارم.
با حرص مشتمو رو میز جمع کردم و گفتم:
_بذار ساکت باشم.
بردیا_بچه با بچه مگه فرق داره؟
با چشمای گرد و با حرص نگاش کردم، انگشت اشاره به علامت سکوت رو بینی و لبم نگه داشتم و گفتم:
_بردیا هیس!...
"احمق تو جمع داره چی می گه؟مغزش رد داده؟!...
بردیا_تو برای رها کردنت بچه اتو کشتی.
چشمامو با حرص گذاشتم رو هم، اصلا بردیا از کجا فهمید؟بهناز...
به بهناز نگاه کردم، بهناز با ترس گفت:
_بخدا من نگفتم.
صدای گریه ی سپنتا از بالای سرم اومد،دوزاریم افتاد، برگشتم به سها نگاه کردم و سپنتا رو تکون داد و گفت:
_چیه؟
_چیه؟!"تو جام جا به جا شدم، به سمتش متمایل تر شدم، بخیه هام تیر کشید و گفتم ":چیه؟!
منو از این راه فرستادی، از اون راه زنگ زدی به بردیا گفتی؟
سها با تعجب گفت:من؟!!!نه به جون بچه ام.
مانی_من گفتم.
با تعجب و شاکی گفتم:تو؟تو کجابودی که بدونی؟
مانی با سکوت نگام کرد و گفت: دکترت تو بیمارستان دوست من بود.
یکه خوردم به مانی نگاه کردم و آروم گفتم:از کجا منو می شناخت.؟
مانی _تو و سها در مورد بردیا حرف زدین، اسم منو بردین.
بردیا شاکی گفت:مگه مهمه کی به من گفته؟ مهم اینه که تو لیاقت مادر شدن نداری.
"انگار آب یخ رو سرم ریختن وبعد سرمو تو دیگه آب جوش فرو کردن،جلوی مادرش و طلعت...
طلعت...
برگشتم به طلعت نگاه کردم، وا رفته نگام کرد،زیر لب گفتم ":
_بردیا خدا ازت نگذره.
بردیا بلند گفت:
_چرا؟"با حرص و عصبانیت گفت":چرا خدا نگذره؟نگفته بودی قاتلی...
با حرص و صدای خش دار،در حالی که داشتم سکته می کردم از حرص، گفتم:
_بردیا ساکت می شی یا نه.
بردیا_نه نمی شم
_دیوونه شدی؟
بردیا_آره دیوونه شدم، چهار ساله دیوونه شدم.
_برو تیمارستان خودتو معرفی کن، می بندنت که آبرو ریزی از سرت بیافته.
بردیا_اخه علت دیوونگیم ور دلمه.
_می خوای منو بندازی بیرون؟!!پشیمون شدی آوردیم؟
مانی_وای! باز شروع شد؟!چتونه؟!
_چمونه؟ چشه؟ من حرف زدم؟صبح جگرمو خون کرد تا آوردم پیش بچه ها، دلش خنک شد،الانم آبروی منو جلوی مادرت و طلعت ریخت...
بردیا با حرص از جا بلند شدو گفت:
_من هیچ وقت دلم ازت خنک نمی شه زحل،هیچ وقت..."راهشو کشیدو رفت.
به طرف پله ها با دهن باز و حرص به رفتنش نگاه کردم،بهار دستمو گرفت و به مادرشون نگاه کردم، با غصه نگام کرد، با بغض گفتم ":
_منو ول کرد رفت...رفت...
مانی _نرفت،رفت پیش پدرم.
با گریه و بغض گفتم:حامله بودم،ترسیدم،همیشه همه رو همه کسو، همه چیزو، به من ترجیح می داد،گفتم به خاطر خونواده ات از همه می گذری؟، گفت:از همه...از همه!، حرفش تو گوشم بود. من خونواده می خواستم،بردیا گذروندن روزاشو می خواست.
مانی_تو سرت چی می گذره؟... بردیا عاشقت بود، وقتی گفتم زحل رفته،بردیا مرد،مُرد زحل، تو کجا بودی ببینی؟ عزای باباشو ول کرد و عزای تورو گرفت،وقتی فهمید که حامله بودی و سقط کردی، بردیا دیگه اونی نشد که بود...تو بچه اتونو نکشتی، تو برادرمو کشتی...
مانی هم صندلی رو عقب داد و از در هال زد بیرون. با چشمای خیس و با گریه به جمع نگاه کردم.همه با غم و سکوت منو نگاه کردن. گفتم:
_منو درک نمی کنن،زن ها که عاشقن، می ترسن،وقتی مادر می شن می ترسن، وقتی تنها می ذارنشون، اونم در حالی که عاشقن ومادر، انگار...دارن...دارن... می کشنشون بالای دار
بهناز از سر میز بلند شد، اومد سرمو تو بغلش گرفت،سها دستشو رو شونه ام گذاشت و طلعت و مادر بردیا با غصه نگام کردن و گفتم:
_منم مردم بخدا.
*
حوالی غروب بود که با مادر بردیا به طبقه ی بالا رفتم،کلا طبقه ی مجزایی نبود، یه خونه ی دوبلکس بود که اتاقا طبقه ی بالا بود به علاوه ی یه سرویس و یه راه روی پهن که مبل و تلویزیون گذاشته بودن توش.
مادر بردیا که حالا فهمیده بودم اسمش "منیرخانم" هست، در زدو با هم داخل اتاق شدیم، بچه ها هم تو بغلمون بودن، بردیا هم کنار مهری روی مبل کنار تختش نشسته بود، مهری برای برای بردیا کتاب می خوند، به کتاب تو دستش نگاه کردم "مثنوی مولوی"بود. کتابو بست و به ما لبخندی زدو گفت:
_خوش اومدید.
_سلام؛خوبین؟
مهری دستشو دراز کرد تا پسرمو از بغلم بگیره،پسرمو بهش دادم،قیافه ش بدون حجاب جوون تره، موهاش مرتب و سشوار شده بود، یه لباس آراسته هم تنش بود،پسرمو با محبت تو بغلش گرفت و بوسید و نوازشش کرد. منیر خانم گفت:
_زحل بیا این جا بشین.
تو اتاق بزرگش یه دست مبل راحتی کوچک بود،روی مبل نشستم و بردیا دخترمو از مادرش گرفت و با یه عشقی نگاش کرد که قلبم فرو ریخت،مهری گفت:"
_بهتری زحل خانم؟
"زحل خانم؟! چه زن محترمی!"
_ممنونم.بله، بهترم.
مهری _مبارکت باشه."با غصه گفتم:"مبارک شما هم باشه.
مهری_بارداری سختی داشتی، من جویای احوالت بودم، فکر نکنی بی معرفت بودها.
_دستتون درد نکنه.
مهری _خدا همسرتو رحمت کنه
با ناراحتی گفتم:خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
مهری_اگه ناراحت نمی شی..."با وحشت نگاش کردم و گفت":این دخترمون خیلی شبیه باباشه.
"اشتباه شنیدم، حتما گفته می خوایم بچه ها رو خودمون بزرگ کنیم، و گرنه نمی گفت "اگر نارحت نمی شی "ناباورانه گفتم:چی؟!
مهری _دخترمونو می گم...راستی... اسم باید بذاریم.
بردیا_بله مهری جان،حالا که بچه هام این جان،بهتره اسم انتخاب کنیم.
مهری_بردیا جان این حق مادره، زحل خانم کلی برای بچه ها سختی کشیده، حتما با یه اسم و نامی اونارو خطاب کرده،بچه ها با اون اسم عجین شدن، درست می گم زحل خانم؟مادرا همیشه عادت دارن با بچه هاشون صحبت می کنن وقتی اون هارو باردارن. بهمون بگو اسمشونو چی می خوای بذاری.
بردیا بی توجه به من گفت:
_تو چی می خوای انتخاب کنی مهری جان؟
نذاشت دهنم باز شه بدجنس!به یه طرف دیگه نگاه کردم تا عصبانیتمو کنترل کنم،مهری با صدا لبخندی زدو گفت:عزیزم!اجازه بده زحل خانم بگه،من انتخابم،انتخاب زحل خانمه.
با شور به مهری نگاه کردم و مهری لبخندی بهم زد و گفتم:
_آوا، آوات!
مهری با همون لبخند گفت:منیر خانم؛اسم های قشنگین، درست می گم؟
منیر خانم _مهری جان به نظر من که هم خوبه، هم جدیده،نه بردیا؟
بردیا از جا بلند شد و گفت:
_اگه مهری جان دوست داره، من حرفی ندارم.
نگاش نکردم، اما حس کردم سینه ام داره آتیش می گیره،بردیا رفت اون سر اتاق،آوات رو تو بغلش گرفته بود، آروم نوازشش می کرد،مهری و منیر خانم شروع به حرف زدن کردن،منم غرق افکارم بودم...
اگر صالح بود... بهم اهمیت می داد، ازم می پرسید چی بذاریم؟ چی دوست داری؟ ..معنی اسم ها رو می پرسید... می گفت زحل بچه هامون به تو شبیهن، حتی اگه شبیه من نبودن...اما بردیا با من سر جنگ برداشته، دل می شکنه...
از آخرین بار،که چشمام تو رو دیدن
فهمیدم که عشق یعنی نرسیدن
با رفتن تو،از عشقم کم نمی شه
تو قلبم می مونی، واسه همیشه
_زحل!
سر بلند کردم و آوا رو بهم داد و گفت:
_بچه داره گریه می کنه.
منیر خانم_زحل جان پاشو برو شیر بده، لین بچه کم شیر خورده،این دختره برعکس پسره، اصلا آروم نیست...
_مهری خانم با اجازه.
مهری_برو عزیزم..."آواتو بوسید، داد به بردیا که بغل کنه، بردیا گفت:"
_جان... جان... پسر من خوابت میاد؟
مهری با خنده گفت:
_دیگه بردیا سر کار بند نمی شه.
منیر خانم خندید و گفت: آره،دو تا هم هستند دیگه نور علی نور می شه.
رفتم بیرون، بردیا پشت سرم اومد و گفت:
_داری از پله پایین می ری، مراقب باش، نخوری زمین ، بچه بغلته، لباستو جمع کن... آروم برو، زیر پاتو نگاه کن، نرده رو بگیر.
برگشتم شاکی نگاش کردم، شاکی تر نگام کرد و گفت:چیه؟
جوابی بهش ندادم و از پله ها پایین رفتم و داخل اتاق شدم.آوا همین طور ی گریه می کرد،پوشک آوردم عوضش کنم،بردیا گفت:
_بشین اول شیر بده، بعد عوضش کن.
رو صندلی نشستم، به بردیا یه نگاه کردم، میخواد تو اتاق بمونه؟جلوی اون شیر بدم؟یه کم لفت بده، بره. بچه ام چه گناهی کرده همین طور داره گریه می کنه؟
بردیا_چرا این قدر دور خودت می گردی،بشین دیگه،هی می شینه پا می شه،چی می خوای؟
_برو بیرون شیر بدم.
بردیا اخم کرد و گفت: دیگه چی؟بشین ببینم.
اومد بالا سرم ایستاد و با اخم گفت:
_شیر بده.
_بالا سرم وایسادی، نمی تونم، برو اون ور.
بردیا شاکی با صدای آروم گفت:
_تو می خوای این جا باشی، بچه ها رو بزرگ کنی، بعد...
_بعد چی؟نمی شه تو نبینی و من شیر بدم؟
بردیا با سکوت معنی داری نگام کرد ، ازم فاصله گرفت و رفت اون طرف اتاق .
نشستم شروع به شیر دادن بچه ام کردم. آروم زیر لب لالایی براش خوندم ولی نه یه لالایی کودکانه، یه شعری که انگار برای خودم و بردیا می خوندم.
*امشب نیستی
دیگه این جا نیستی
شهرمون بی روحه
می رم تو خیابون
بی تو غصه و غم قدر یه کوهه
برگرد
شاید بشم آروم
بی تو نمی شه این جا سر کرد
یه کم زیر بارون
خاطراتت حالم و بدتر کرد
امشب نیستی
دارم می میرم بی تو، برگرد
برگرد
داغونِ داغونم
آهنگمونو تو،تنهایی می خونم*
*سیروان خسروی*
*بی تو بغض تو چشمام و گریه و نزدیکه*
بردیا برگشت نگام کرد،انگار اونم این شعرو خوب بلد بود، انگار برای ما ساخته بودن، زیر لب نجوا کرد ادامه ی شعر رو:

*امشب نیستی
بازم غرق خیالم
که کنارم هستی
نشکسته بالم
امشب نیستی
سر بذارم رو شونه ات
دلم هواتو کرده
برگرد به خونه ات
دیگه این جا نیستی
همه جا تاریکه
بی تو بغض تو چشمام و گریه و نزدیکه
دیگه این جا نیستی شهرمون بی روحه
بی تو غصه و غم تو قلبم قد یه کوهه
برگرد
بی تو نمی شه این جا سر کرد
خاطراتت حالمو بدتر کرد
دارم می میرم بی تو برگرد
برگرد*

به هم نگاه می کردیم،کسی از این خاطرات مشترک خبر نداره،دنیای مارو کسی جز ما ندیده،اون لحظه ها همون خونواده ای بودیم که آرزوی من بود و الان...ا لان هزار دلیل ما رو از هم جدا می کرد.
کسی نمی دونست،این شعر چه قدر خاطره برای من و بردیا زنده کرد و غرقمون کرد. تا چه حد حرف دلمونو زد،نگاهمون به هم فقل شده بود، با رنج نگاهشو ازم گرفت و پشت پنجره رفت. تو سکوت به بیرون نگاه می کرد و من قامتشو رصد می کردم. کاش الان قیامت می شد و من آخرین لحظه های زندگیمو کنار عشقم و بچه هام بودم،همین چند ساعت پیش همدیگرو له کردیم و الان غرق خاطرات همیم. الان تو اتاق ایستاده به بهونه ی شیر بچه ها... من می فهمم اینو... این در مشترکو... این بی تابی بی محض و خستگی رو...اسمش "عشق"ه. دردی که درمون نداره و تورو می کشه.
* * *
سه ماه گذشت...
طلعت برگشته بود،همه سر خونه زندگیشون بودند،نصف روز و گاهی یه روز درمیان مهری پرستار داشت، هنوز نمی دونستم چه بیماری ای داره