شبنم

۱ سال پیش

1481

بازدید

3

پاسخ

عبور از غبار/قسمت دوم

برای مطالعه قسمت قبلی کلیک کنید.... 


همه چیز دقیقا از چندماه پیش شروع شد...زمانی که فکر می کردم خوشبختر از من توی دنیا وجود نداره..درست همون لحظه هایی که فکر و ذکرم شده بود یه زندگی خوب و بی دغدغه
زمانی که برای آخرین بار مثل یه دستمال مچاله شده متعفن دور انداخته شدم و از زندگی ساقط...اون جا بود که فهمیدم چقدر بدبختم .
دستمو روی شقیقه ام می ذارم و چشمام می بیندم و با نفرت با خودم می گم:
-ازت متنفرم هومن...متنفر...لعنت به تو
اشک تو ی چشمام حلقه می زنه و می خواد که سرازیر بشه اما با باز شدن در اسانسور و کشیدن یه نفس عمیق مهارش می کنم.
چند ماه پیش برای فرار از رو در رو شدن با بلای جون و روحم ، به هزار جون کندن خودمو منتقل کرده بودم به بخش اورژانس که هم سرم شلوغ باشه هم نتونم به گذشته ام فکر کنم...اما انگار نمی شد ..همه چیز منو یاد اون می نداخت.
مقابل در ایستادم و چندین بار به صورتم دست کشیدم و با یه نفس عمیق دیگه، ضربه ای به در زدم و از اونجایی که در نیمه باز بود به ارومی درو باز کردم و با دیدن دکتر تقوی سلامی دادم و پرسیدم:
-سلام دکتر...پایین گفتن که با من کار دارید؟
به موهای جو گندمی و صورت اصلاح شده اش لحظه ای خیره شدم که با لبخند گفت:
- بله بفرمایید تو
آب دهنمو قورت دادم و وارد شدم و درو کمی بستم و خواستم به سمت مبلی که از اول بهش اشاره کرده بود برم که باز دکتر موحدو دیدم که خیلی ریلکس و در حالی که یکی از پاهاشو روی اون یکی انداخته بود روی مبل نشسته بود به من نگاه می کرد .
با ترس و نگرانی از موقعیت به وجود اومده پایین به اونم با لرز سلامی دادم که یهو یاد لکه روی لباسم افتادم ..افتضاح بود..بدجور خودنمایی می کرد..آبرو دیگه برام نمونده بود 
پس زودی برای دیده نشدنش روی مبل نشستم که نگاه خیره اشو ازم گرفت و به دکتر تقوی چشم دوخت ...من هم نگاهم به دکتر تقوی ثابت موند که شروع کرد:
-چند ماه که تو بخش اورژانسی؟
زیر چشمی نگاهی به دکتر موحد انداختم و با نگرانی گفتم:
-3ماه
- راضی هستی؟
نمی دونم چرا فکر می کردم این سوالا همش مربوط به موحد میشد که قبل از جواب دادن هی زیر چشمی نگاهش می کردم
-بله...راضی هستم
یهو این فکر که از شیرین کاری پایینم برای تقوی خبری اورده باشه بی اراده گفتم:
-من فقط می خواستم جونشو نجات بدم...
دکتر تقوی ابروهاشو بالا داد و سوالی بهم خیره شد
اینبار سرمو چرخوندم طرف دکتر موحد و با گله گی رو به تقوی گفتم:
-خطایی از من سر زده؟
دکتر تقوی لبخندی زد و راحت به صندلیش تکیه داد و گفت:
-از این به بعد می ری بخشی که زیر نظر دکتر موحده...مشغول میشی... 
قلبم داشت می اومد تو حلقم بعد از چند ماه جون کندن دست مزدم این بود برم بخش قلب... جایی که یه راست زیر نظر دکتر موحد، استاد بد اخلاق دوره دانشجویم بود..استادی که دو بار منو از درسش انداخت و دست اخر با نمره 10 پاسم کرد
سعی کردم هرچی فشار عصبیه رو از خودم دور کنم..و اصلا به این فکر نکنم که 24 ساعته جز اب چیز دیگه ای نخوردم..به این فکر نکنم که نباید می پریدمم روی تخت ...و بیشتر از همه به این فکر نمی کردم که به خاطر اینکه جز خانواده های مرفهین بی درد نبودم هومن پرتم کرد دور...منی که جز یه پدر اشپز توی یکی از بیمارستانای بزرگ شهرستان و مادری خونه دار که مرتب از درد پاهاش و کمرش می نالید کس دیگه ای رو نداشتم ...وهمچنین یه برادر کوچکتر از خودم که مرتب برای من و خانواده ام دردسر درست می کرد...منی که تازه یکسال بود درست و حسابی مشغول به کار شده بودم ..و به خاطر مسائلی مجبور شده بودم زمانی که همه هم دوره ایام در حال گرفتن تخصصاشون هستن... گرفتن تخصصمو کنار بذارم
-چرا دکتر ؟
و باز همون لبخند که دیگه برام داشت عذاب آور می شد و هیچ جذابیتی نداشت
-دلیل نمی خواد دکتر فروزش
بغض لعنتی باز بازیشو شروع کرده بود..از اینکه احساس توپی رو داشتم که به خاطر نداشتن پارتی به این ور و اون ور پرت میشه..داشت خردم می کرد 
-لطفا از فردا تو بخشی که گفتم مشغول شید
دیگه دید زدن دکتر موحد و شاهکار پایین و لکه سس گوجه روی لباسم اصلا خودنمایی نمی کردند..تنها متعجب بودم که اگه قرار بود از بخش درم بیارن چرا مستقیم خود دکتر تقوی چنین چیزی رو ازم خواسته..رئیس بخشم می تونست این کارو کنه...


نیلای


برای مطالعه قسمت بعدی کلیک کنید ...