shobaneh

shobaneh

۳ سال پیش

76601

بازدید

41

پاسخ

بر اساس یک داستان واقعی. برادر شوهرم دخترم را...

"به نام خدا"


بر اساس یک داستان واقعی، دخترم می گوید عمو سهند مرا جیز کرده است....


هفته ی پیش بود. دوشنبه شب. مامان زنگ زد. حول و حوش ساعت هفت و نیم، هشت. احمد، پسرعمویم تصادف کرده بود و جا در جا تمام. اصلا نفهمیدم چه جور گوشی را قطع کردم  و سیاوش را صدا زدم. اشک صورتم را برداشته بود و هق هق نمی گذاشت برایش بگویم. تینا کوچولویم دم اتاقش ایستاده بود وبا چشم های اشکی  نگاهمان می کرد. صورت دوست داشتنی احمد و خنده های همیشگی اش جلوی چشمانم بود. باورم نمی شد. دلم می خواست بروم. خودم را بیندازم تو بغل مامان و زن عمو و یک دل سیر گریه کنم. سیاوش هم شوکه شده بود. تکیه داده به دیوار مات نگاهم می کرد. بند نمی شدم روی زمین. سیاوش بلند شد. گفت، برویم. دلم می خواست ولی نمی دانستم تینای چهار ساله ام را چه کار کنم. فکر اینکه بیاید خانه عمو  جیغ های زن عمو و بقیه را بشنود، دیوانه ام می کرد. گفتم، " تینا را چی کار کنیم. بچه ام و که نمی تونم بیارم". پدر شوهر و مادر شوهرم رفته بودنند سفر و کسی نبود که تینا را بسپاریم بهش. سیاوش گفت، می گذاریمش پیش سهند. گفتم " می مونه اونجا؟ بدون مامانت اینا؟" سیاوش رفت و تینا را که بغض کرده نگاهمان می کرد بغل کرد. گفت" معلومه که می مونه  پیش عمو سهندش" سهند برادر شوهرم بود. چند سالی از سیاوش کوچکتر بود و واحد بالایی مادر شوهرم مجردی زندگی می کرد و گاهی مهمان ها رنگ ووارنگ داشت. پرسیدم:  مهمان نداشته باشد یک وقت؟ گفت: ندارد، نیم ساعت پیش حرف زدم باهاش. بعد هم این وقت شب کس دیگری را سراغ داری بچه را ببریم؟  به سهند زنگ زد و گفت تینا را می آوریم پیشش. با چشم های گریان لباس پوشاندم به دخترم. موهای طلایی اش را شانه کردم. گونه های گل انداخته اش را بوسیدم و بعد دادم سیاوش ببرد بدهد دست عمویش. تا یک ساعتی مواظبش باشد. عمویش بود. از کجا می دانستم این جوری می شود؟


 حالا یک هفته گذشته. یک هفته ی وحشتناک. با کابوس هایی که تمام نمی شود. بچه ام شب ها جایش را خیس می کند. گریه می کند. از همه می ترسد. نصفه شب ها بلند می شود و می گوید، عمو مرا جیز کرده است. می گویم کجا را ؟ نشان می دهد. دست می گذارد روی جاهایی که نباید کسی دست بگذارد. می گوید درد می کند. می دانم درد ندارد به سیاوش می گویم درد این بچه جای دیگریست. از چیز دیگریست. می گوید "چه کار کنم. بروم به برادرم بگویم یک شب بچه ام را نگه داشتی  و حالا داریم خیال کج می کنیم راجع بهت" می گوید، ولش کن. بگذار یه چند وقت بگذرد. بچه است. خواب بد دیده لابد. می گوید  لابد مال این است که آن شب نمی خواسته برود بماند پیش سهند و از گریه های من شوکه شده بوده و اثرش شده است همین گریه ها و جیغ های شبانه اش. این ها را می گوید ولی می دانم خودش هم باورش نمی شود. خودش هم نمی تواند حرف های خودش را باور کند و بعضی وقت ها می گوید " نباید دختر بچه را سپرد دست هر کسی. می گویم، هر کسی یعنی عمویش؟ یعنی به نزدیک ترین کس ها هم نمی شود اعتماد کرد؟"


حالا مانده ام چه کنم؟ با تینای کوچک زیبایم که هر جا می روم همه دست می کشند به موهای طلایی فر خورده اش و چقدر خشگل است از زبانشان نمی افتد. مانده ام چه جور این خاطره را از ذهنش پاک کنم. ببرم روانشناس بگویم چه؟ عمویش بچه ام را.... مانده ام چه طور خودم را، سیاوش را، سهند را ببخشم و....


دوستان عزیز اگر از این دست مسائل برایتان پیشامد کرده و یا تجربه برخورد با این موضوع ها را دارید لطفا نظراتتان را بنویسید.


برای مطالعه سایر داستان ها در بنیتا روی عنوان داستان کلیک کنید:


 پربازدید ترین داستان کوتاه در بنیتا :   نخونید از دستتون رفته. زن همسادمون نصفه شب ها جیغ می کشه و من....


جالب و خواندنی: داستان: جوراب ضد بارداری


ماجرای عشق مهتاب و خیانت حمید:    داستان/ این روزها که می گذرد.../قسمت اول تا یازدهم


سندروم سیندرلا می دونید چیه؟ داستان رو بخونید حتما داستان : سندروم سیندرلا


 


کاش همه مثل آقای پ باشند!    داستان. وقتی آقای پ ازکپنهاگ آمد.... واقعا تاثیر گذار