FFarahani

FFarahani

۲ سال پیش

108731

بازدید

196

پاسخ

جای خالی دست هایش/ رمان هم بهشتی/ قسمت اول

                                                                                                                                                 " به نام خدا"


 


جای خالی دست هایش/ هم بهشتی/قسمت اول                                                                                                                                                                                                   "فاضله قراهانی"


در خانه را باز می کنم.  آهسته کفش هایم را در می آورم. چشم هایم را می بندم و چند بار عمیق نفس می کشم. هوای خانه که به صورتم می خورد بغضی انگار نارگیل پوست نکنده گیر می کند توی گلویم و آنقدر می خراشد که اشک می آورد به چشم هام. دستم را می گیرم به دیوار و بغضم را قورت می دهم. از دیروز قول داده ام به چشم هام که دیگر خیس نشوند. روسری مشکی¬ام را بر می دارم و می اندازم روی مبل. آشوبم. دلم یک دوش آب گرم می خواهد. مانتویِ سیاهم را در می آورم. باز هم همانجا روی مبل پرتش می کنم. جرات رفتن توی اتاق خواب و گذشتن از راهرویِ پر از عکس را ندارم. قابِ عکس هایِ پر از خنده مسعود روی دیوار. با شقیقه های تازه سفید شده، توی برف پارسال. با صورت بیست و چند ساله لای درخت ها، تویِ جنگل، اوایل عقدمان. وقت غروب خورشید،ایستاده پشتم و من را که قد بلندی کرده ام گرفته توی دست هایش. چند سال بعد از عروسی. امیرعلی و علیرضا توی بغلش و ایستاده کنار جاده. 


می روم توی آشپزخانه و درِ کابینت ها را یکی یکی باز می کنم. از دیشب که پایم را گذاشتم توی این شهر خراب شده دلم می خواست یک گوشه ای بنشینم و بی خیال همه چیز یک نخ سیگار بکشم. پک بزنم و هر چه تویم هست با دودش بفرستم هوا. نمی دانم کجا گذاشته مسعود؟ همیشه یِ خدا یکی جایی قایمش می کرد از ترس بچه ها. می گفت یک هو پیدا می کنند. دو روز دیگر می گیرند توی دستشان و مثلا می خواهند ادای لوک خوش شانس را در بیاورند. یواشکی می کشید. وقتی پسرها خواب بودنند. قبل اینکه مرا بگیرد توی دست هایش و بی خیال غرغرِ خستگی هایم ببرد توی تخت.


خم می شوم و ردیف کابینت های پایینی را نگاه می کنم. چقدر به هم ریخته است. کاسه و بشقاب و در قابلمه ها با هم قاطی شده است. بعد از مهمانی همیشه زندگی آدم می رود هوا. به خصوص اگر وسط مهمانی از خانه بزنی بیرون و توی کوچه لباس را به تنت پاره کنی. بروی و تا یک ماه دیگر پیدایت نشود معلوم نیست چه بلایی سر خانه ات می آید! پیدایش می کنم. گذاشته بوده پشت ردیف کاسه ماست خوری های گل دار. برش می دارم. می گیرم توی دستم و جای انگشت هایش را دست می کشم. چشم هایم را می بندم و فکر می کنم همیشه چه جور می گرفت توی دستش؟ از کجای پاکت درش را باز می کرد. پاکت را می برم نزدیک دماغم و بو می کشم. بو نمی دهد. فقط بوی توتونِ مانده است. این چند وقته بدجور روی بوها حساس شده ام. همه چیز را می گیرم توی دستم و بو می کنم. پیرهن، لنگه ی جوراب. فرمان و دنده ی ماشین. آنقدر بو کرده ام که فهمیده ام. بو، خیلی نمی ماند. خصوصا وقتی کسی برود بویش را هم  زود با خودش می برد و بعد چند روز هر جا را بگردی فقط بوی جایِ¬خالی می دهد. جایِ خالی قاطی شده با ماندگی. دستم را می گیرم لب کابینت و می نشینم  رویِ صفحه ی سفیدش. پنجره را باز می کنم و پاهایم رادراز می کنم تا نزدیک جای قند و شکر و چایی. پاکت سیگار را باز می کنم و یکی می کشم بیرون. کبریت را برمی دارم و روشن می کنم. می گیرم نوک سیگار مثل مسعود و دود را می دهم توی حلقم. سرفه می افتم. باز هم پک می زنم. دارم خفه می شوم. تا ته حلقم می سوزد. باز هم. آنقدر که سیگار را پرت می کنم توی سینک. پوست میوه ها و ته غذاها از چند روز پیش مانده توی سینک و رنگش را کدر کرده. نفهمیدم بعد رفتنم در آن آشفته بازار، چه کسی آمد خانه و تمییز کاری کرد. توی آن وانفسا فقط مرگ خودم را می دیدم و حواسم به این چیزها نبود. کفِ آشپزخانه پر از قابلمه های شسته شده است. ظرف شیرینی و کیک و آجیل خوری هایِ خالی شده. جا نداده اند توی کابینت. چند روز پیش بود؟ یادم نمی آید. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید تولد بچه ام چند شنبه بوده؟ نفسم را می دهم بیرون و سیگار دیگری روشن می کنم. مسعود همیشه می گفت یکی دو روز که بگذرد و پاکت را خالی نکرده باشی دیگر به درد نمی خورد. باید بیندازی دور. می زند پدر ریه را در می آورد. بگذار در بیاورد! ریه می خواهم چه کار؟ کاش یکی یک نخ هم از این پاکت خشکیده  بدهم دست بچه ها تا پدر ریه¬ی همه مان با هم در بیاید و بعد همگی با هم تمام. پک دیگری می زنم و دودش را می فرستم هوا.  رو به جعبه¬ی کیک افتاده کنار سبد پیاز و سیب زمینی. بچه ام چقدر ذوق کرده بود وقتی زنگ زدنند و از قنادی کیکش را آوردند.


 


امیرعلی را صدا کردم. بدو آمد. کلاه¬بوقی اش را گذاشته بود سرش و آنقدر از ذوق شب، بدو بدو کرده بود لپ¬هایش گل انداخته بود. در جعبه را باز کردم و کیک را نشانش دادم. با بابا مسعودش انتخاب کرده بود.  می دانست من باشم نمی گذارم از این چیزها انتخاب کند. یک بنتن سبز اخمالو افتاده بود روی کیک و می خواست با مشت بزند تو صورت مهمان ها. خندید و گفت" ایول به بابایی" فرستادمش توی اتاق و گفتم همه چیز را جمع کند تا کسی نیامده. بعد کیسه ی میوه ها را از یخچال در آوردم و خالی¬کردم توی سینک. پرتقال و نارنگی و لیموهای زرد با هم قاطی شدند و دانه دانه  رفتند توی آبکش. برگشتم و ساعت روی ستون را نگاه  کردم. پنج و نیم بود. گفتم خدا کند که مسعود به وقت برسد. رسید. کاش نمی رسید.


تویِ خودم جوش می زدم و می گفتم" چقدر گفتم نرو این مسافرت را. بی خیال قرار کاریت توی این برف! اگر به موقع به تولد  نرسی چی؟" امیرعلی، بچه ام از وقتی از مدرسه برگشته بود  رفته  بود توی اتاقش، یکی یکی لباس هایش را از کمد می کشید بیرون و می خواست ببیند کدام را شب بپوشد. برای تولد هفت سالگیا ش. فکر کردم آشپزخانه و غذاها را تمام کنم باید بروم تو اتاقش و لابد یک ساعت را رخت و ریز های پخش زمین را جمع کنم. بدون اینکه جیغ و داد راه بیندازم سرش. مسعود همیشه مدیونم می کرد و می گفت:


" سر بچه ها داد نکش سوگل. می دانم چقدر خسته ات می کنند. گناه دارند. قلدر بازی هایت را بگذار برای من"


فکر کردم خوب شده علیرضا هنوز از مدرسه نیامده. وگرنه با دیدن اتاق چقدر غر می زد. کلاس جبرانی داشته اند برای تعطیلی یکی دو روز پیش. انقدر برف آمده بود که تا زانوی بچه ها می رفت توی برف و بیرون نمی آمد. در قابلمه ها را برداشتم و غذاها را نگاه کردم. خورشتم جا افتاده بود ولی مرغ هنوز کمی جا داشت تا خوب پخته شود. زیرش را زیاد کردم و برای چندمین بار آبش را چشیدم. همیشه همینطور بود وقتی قرار بود فامیل مسعود را دعوت کنم. تا مهمانی تمام شود از استرس مو سفید می کردم و چند سالی از عمرم لابد کم می¬شد. مسعود می گفت


" بیخود خودت را اذیت می کنی. آخرش یک چیزی خوش نمک است و یکی چیزی کم نمک. خب باشد. بدهکار کسی که نیستی. خیلی هم دلشان بخواهد دستپخت زن مرا بخورند"


 همیشه همین چیزها را می گفت قبل اینکه مهمان ها بیایند. یا وقتی آمده بودنند. من داشتم شام می کشیدم و وسطش هی قاشق می زدم تو غذاهای پخته شده و می ترسیدم ببرم سر میز و طعمش قرو قاطی باشد و اخم های بابای مسعود را بکند توی هم. مسعود می گفت بی خیال. ولی نمی توانستم بهش بگویم فقط وقت¬هایی که خانواده ی خودش هستند، دگردیسی می کنم و از این قالب همه چیز بلدم در می آیم و می روم تو جلد یک گنجشک مظلوم تنها روی سیم برق مانده. که می ترسد هر لحظه پدرشوهرش رعد و برق بزند و خشک شود روی شاخه و بعد سقوط آزاد. همیشه هم صدای سقوطم با پر و بال خشکیده می پیچد توی گوش هایم. ویییییییییییییییییییییییییییییییییییژ.


هر وقت بابایش می آمد، من اینجور می شدم. تا وقتی حاج رضا غذا را نمی داد پایین و بدون غر زدن به خاطر شوری و ترشی و بی مزگی از سر میز بلند نمی شد و یک دست توی ریش های پرش نمی کشید، من یک نفس راحت نمی کشیدم. نمی توانستم به مسعود  این چیزها را بگویم. قرارمان از اول همین طور بود. هیچ کس پشت فامیل آن یکی چیزی نگوید. غر نزند. خاله زنک بازی در نیاورد. دو تایی می دانستیم اگر قرار باشد از این جور حرف ها بیاید وسط زندگی مان به سال نرسیده همه چیز به هم می خورد و طلاق توی شناسنامه مان مهر می خورد.


از فردای روزی که عقد کردیم این قرار را گذاشتیم. یک عقد محضری با چشم های سرخ مادر من و با اخم های توی هم بابای مسعود. با سردی دست مادرش وقتی گردنبند انداخت گردنم و آه کشیدن هایِ پشت هم بابای من وقت بستن بند ساعت مسعود. هدیه عقدش. هدیه ای که بابا ترجیح می داد ببندد دور دست پسر برادرش، محمد. پسرعموی بزرگم. همبازی کودکی ام که شب عروسی¬ام با ماشین رفته بود تو درخت و معجزه وار زنده کشیده بودندش بیرون. فقط جای یک زخم اریب افتاده بود بالای ابرویش. جای شیشه¬ای که خورد شده بود توی صورتش. مسعود هر وقت می-دیدش می¬خندید و توی گوشم می گفت:


" فقط برای اینکه یک شوهر خوب مثل من داشته باشی. زدی و صورت پسر مردم رو پیاده کردی سوگل. چطور دلت آمد؟" 


بعد توی چشم هام نگاه می کرد" حالا می ارزید انتخابتون خانم؟" چشمک می زد. بلند می شد و یک جوری خودش را از دم دستم دور می کرد تا جواب خوشمزگی هایش را نشنود. از دور دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا می آورد و جوری نگاهم می¬کرد که من بخندم. خوب یادم است. سری عقدمان هم انقدر تویِ گوشم چرت و پرت گفت که وسط قران خواندن یک ریز خنده¬ام می¬گرفت و نمی¬توانستم آیه ها را رد کنم. با دیدن صورت در هم مامان دوباره اخم می کردم. در و دیوار اتاق عقد از دیدن این چیزها آنقدر یخ بسته بود که لبخند برادر مسعود و نگاه مهربان احمد، برادرم من در گرم کردنش هیچ اثری نداشت. فقط من و مسعود بودیم که دلمان غنج می رفت و بی خیال این حرف ها به خودمان فکر می کردیم. خودمان خواسته بودیم عقد کنیم. یک جورهایی زورکی. یک سالی طول کشیده بود تا مسعود خانواده اش را راضی کند مرا، دختر کوتاه قد و تخس سال اولی را می خواهد. یک سالی طول کشیده بود تا راضی شان کند به من. به دختر خوابگاه نشین شهرستانی. 


قابلمه را پر از آب کردم  و گذاشتم روی گاز. باید برنج را زود می گذاشتم تا دم بکشد. نمی خواستم  دانه- دانه در بیاید و شفته و تویِ هم چسبیده. دلم می خواست حاج رضا چند بار پشت هم بشقابش را پر کند. نمی دانم چرا ولی همه اش دلم می خواست یک جوری پشیمان شود از حرف هایی که توی خواستگاری به پدرم زد. بعد این همه سال که عمری گذشته بود و عروسشان بودم و مادر جفت نوه¬هایش، هنوز دلم می خواست گوشی را بردارد و زنگ بزند و به بابا بگوید که توی خواستگاری شکر اضافی خورد کرده که گفته به زور پسرشان آمده اند این همه راه. اگر نه که کبوتر با کبوتر باز با باز....


ف.فراهانی


برای مطالعه قسمت بعد کلیک کنید.


" هر گونه کپی برداری بدون ذکر نام نویسنده و منبع پیگرد قانونی دارد"